داستانک

داستانک اول

ــ هوا که سرد باشد ، خودکار نمی نویسد ؛ باید ها کنی
ــ تو فقط آه می کشی !
ــ نگفتم آه ، گفتم ها
ــ چه فرقی میکند ؛ خودکار تو مشکی است.

 

داستانک دوم

بچه از همان بدو تولد قوز داشت . پدرش نصیحتم می کرد : زنت که خواست بزاید ، همه کتاب های اتاق را بیرون بریز ؛ همه حرف ها و حدیث ها را ، همه افکار منتشر در اتاق را . کوله بارش که سبک باشد ، بچه خودش راهش را پیدا می کند .

 

داستانک سوم

وضعیت رقت انگیزی بود . دستانم را نوک انگشت پاها رساندم . گرد شدم . به مادرم گفتم شوتم کن . زد . الان میان زمین و آسمان ، میان زندگی و مرگ معلقم.

 

محمد جواد شاکری

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
kooloo kowlizade

جایی خونده بودم از یکی بزرگان به گمونم ادبیات که داستان ادامه ی شعره.هنرمند وقتی نتونه مفهوم و موضوع مد نظرش رو به شعر بنویسه شروع به نوشتن داستانش می کنه اما چیزی که اینجا شاهدش هستیم و کاری که شاکری کرده خیلی بزرگه چرا که جواد داستانش رو شعر نوشته یا شعرش رو داستان نوشته .ــ چه فرقی میکند ؛ خودکار تو مشکی است.این داستانک چنان شاعرانه تمام شده که مدت هاست این چنین غرق لذت از یک نوشته نشدم . کلمات حتی حروف ربط نیز چون کلیدی ترین کلمه غیر قابل هر گونه جرح تعدیلی ست.وداستانک دوم چنان مفهوم دانستن ودانایی را به چالش کشیده که همان بهتر بچه را خودش را پیدا کند.نچ .گاهی فکر می کنیم می دانیم .گاو آمده ایم و گوساله خواهیم رفت دوست گرامی .و مادر مادر ،هیچ گاه بعد از آن 9 ماه ی که جان را جهان را به سخره می گرفتیم و تحملت بود که قدر قیمت ندانستیم هیچ بر خاک مانده ای نخواهد دانست که پای از خاک بر کشدو چنان شادمانه بر گهواره می کوبانندمان که هر چه می خواهی بنال . الان میان زمین و آسمان ، میان زندگی و مرگ معلقم -بر همین زمین سفت .بر همین خاک و سنگ قدم ،گام ،جفتک می پرانی ام.-آسمانی نه ای نیستی تا هست هستی. قلمت مانا و

م ج شاکری

سلام جناب کولی زاده.. از لطف و حسن نظرت ممنونم...