... می ترسد

شب است و چلچله از وقت خواب می ترسد

نگاه پنجره از آفتاب می ترسد

شب است و مسئله های نگفته بسیار است

و در برابر پرسش جواب می ترسد

در این صراحی شب، کام تشنه ی خورشید

ز دام خفته پس از هر سراب می ترسد

ز چشم فاجعه دیده چه آرزو داری

نگاه پر ز تب و اضطراب می ترسد

ستاره از شب و ماه از درخشش خورشید

و آسمان بلند از سحاب می ترسد

ز سطح روشن دریا نگاه خود بردار

که چشم تار من از عمق آب می ترسد

چنان حواله ی عشق را به دارها دادند

که نغمه های گلو از طناب می ترسد

آسیه رضایی

/ 8 نظر / 13 بازدید
اخبار زرین دشت

سلام دستت طلا هر وقت مطلب جدید در وبلاگهای زرین دشت می بینم و می خوانم خوشحال می شوم [خداحافظ]

محمد شعبانی

سلام لینکتون بعد از فیلترینگ به وبلاگ جدیدم اضافه شد لطفا لینک منم اصلاح بفرمایید ممنونم

نعمت راسخ

شعر خيلى زيباى است انشاالله موفق باشى

مریم

خیلی خوب سروده اید متشکرم.

علی اکبر فتحی زاده

سلام.بیت اول برایم غریب است.شب است چرا نگاه پنجره از آفتاب میترسه؟چرا از مهتاب یا شهاب یا هرچیز دیگه ای نترسه؟ بس شد شهید پرده ی شبها شهابها وان پرده ها دریده خبر می دهد سحر

علی اکبر فتحی زاده

اگر چند باشد شب دبرباز برو تیرگی هم نماند دراز شود روز چون چشمه رخشان شود زمین چون نگین بدخشان شود