دعا

پدرم مرد بزرگی بود
آن روزها
باران که می آمد مادرم
زیر شر شر سقف می ایستاد و
دعا می خواند
پدرم وقتی دید دعای مادرم کافی نیست
سوراخهای سقف را بر داشت
و در جیب کتش پنهان کرد
پدرم مرد بزرگی بود
سرش به سقف می رسید

 

فرشاد مقرونی

/ 8 نظر / 10 بازدید
ر

بهار کودکی رفت و خزان دیده شد اما قفس را چرا باید از یاد برد

ر

بهار کودکی رفت و خزان دیده شد اما قفس را چرا باید از یاد برد

دوست قدیمی

ای ول فرشاد

خودم

چه پدر بزرگی!!!!!!!

غریب آشنا

شعرتون جالبه جای تحسین داره خدارحمت کنه پدرتونو [چشمک][ناراحت]

ج.ش

قشنگ بود مرسی

گل سرخ

عالی بود

مینا

معنی شعرت رو برام مینویسی اصلا مفهومش رو نفهمیدم ؟