داستان

داستان اول:

گفت : بگو سیب
گفتم : سیب
گفت : اینجور نه ؛ دوباره بگو
دوباره گفتم.
" اینجا با سیب هم کسی نمی خندد ! "
این را گفت و دوربینش را انداخت و رفت .

داستان دوم

ــ در تاریکی دست ها بهتر از چشم ها کار می کنند .
ــ دستت را اگر دستبند زده باشند چه ؟

داستان سوم

انگشت اشاره ام را کف اتاق گذاشته ام و دور خودم می چرخم . من زمینم . لامپ بالای سرم خورشید ؛ مهتابی ، ماه ؛ اتاقم عالم هستی است . چه فرقی می کند ؛ دستی روی کلید برق برود یا نرود ؛ نور باشد ، نورانی تر بشود یا نشود ــ من عرق سوز شده ام . . .

محمد جواد شاکری

/ 6 نظر / 13 بازدید
همشهری

عالی بود. این را گفت و دوربینش را انداخت و رفت . فکر کنم حرف ربط واو اگر برداشته شود بعتر می شود. در کل کوتاه، جالب، و بسیار دلنشین

باقز

آفرین بر شما...به شما افتخار میکنیم

مهدی جعفری زاده

جالب انگیزناک بود

نوشته هات عالی بودن بهت افتخارمی کنم

raha-kHatib

ina dastanan [متفکر] bana be tarife bande az dastan ina dastanak ham nistan che berese be dastan ... nemidonam ... in kotah neveshtha chon shear nistan dastanan????