تابوت

تو باید از این کوچه گذشته باشی

که بوی تاخیر دو ماه

مشام تقویم را پر از پشیمانی کرده است

بانو!

راستی به شرافت شعر

حس نمی کنی

که لغزش یک قلم

بر دفتر تو

سرنوشت تاریک یک جوان را شیار می کند

همه ی ارقام گذشته را

شماره ی تلفن

فکس

موبایل

کدپستی

و حتی رمز چمدانم را فراموش کردم

تا حافظه ام سراسر

پر از عکس دختری باشد

که از آسمان توقع یک ماه

و از صبح انتظار یک مشت نسیم

و از فردا

امید یک گلدان ندارد

بانو!

این دروازه ی چوبی

همچنان باز می ماند

یا تو درآیی

یا تابوت من به در برود.

هومن هویدا

/ 2 نظر / 28 بازدید
رضا

کسی کجامیفهمد قلمی که بردفترتوکشیده شد وحسرتی که من شبانه لای نان بیات دست پخت مادرم گذاشتم بانو انتظارمعجزه نمیکند امامیدانم بچه توی پای تابوتم خواهدگریست شک ندارم حتمااین اتفاق می افتد باورکن ازچشمانش خوانده ام که تو چقدرخاطراتمان برایش تعریف کرده ای تقدیم به مجیدکه میداندمیذانم ومیدانم که میداند

میلاد

سلام اگه میشه یه سر به وبلاگم بزنید و دلنوشته هام قابل بودن بزنید تو سایتتون آرشیو هم یادتون نره