دو شعر از هومن هویدا

 

رباعی:

در قصه ی شب بوی جنون می آید

دیوانگی از قصه برون می آید

هر جای همین ترانه را بشکافی

تا قد تو فواره ی خون می آید

 

سپید:

 

سنگ اول

تخته سیاهی بود

که آموزگاری خپله

سی و دو حرف الفبا را بر آن کند

ودر ذهن من کتیبه شد

سنگ دوم

دختری پرت کرد

که گفتمش دوستت دارم

سرم را چر خاندم

دلم را شکست

سنگ تمام راهم

سنگ تراش خسته ی پیری

بر سینه ام خواهد گذاشت

به راستی

ما در عصر حجر زندگی می کنیم ؟

/ 8 نظر / 10 بازدید

بله در عصر حجریم.چراکه تنها همچین عصری است که بوی خون می دهد.بوی خون برادر کشی و برادر فریبی

وحید

شعرت خیلی قشنگ بود. فقط دوتا سنگ رو نگفته بودی: 1-سنگی که موقع فارغ التحصیلی و کار پیدا نکردن تو سر آدم میخوره! 2-سنگ بی رحم ازدواج و زن وبچه!!!

پارمیس

شعراتون خیلی باحاله خیلی عاشقانس.ادمو یاد عشقش میندازه...

دوستدار شعر

این شعر سپید است اول بروید ببینید شعر سپید یعنی چه ؟ اگر مطالعه کنید بد نیست

حمیدرضانیری

سلام دوست گرامی وبلاگ سحرسخن با غزل تازه ی " شانه های تو اثربخشیِ مرهم دارند" به روز است. ایام به کام باد[گل]

انوشه

همیشه از هنری متعهد بوده لذت بردم. هویدای عزیز عالی بود

رسول امیری

صدای کریه می آید صدای سنگ می آید صدا از خانه های مردم دلتنگ می آید

آسیه رضایی

اسم شاعر یادتون رفته بنویسید اما بدون شک برای آقای هویدای عزیزه.خیلی عالی بود ممنون