با شاعران زرین دشت

وبلاگ رسمی انجمن ادبی آدینه

آفتاب نگاه
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ 

هوای سرد زمستان چقدر دلگیر است

و آفتاب نگاهش بدون تاثیر است

بمان کبوتر قلبم کمی تحمل کن

که روزگار غریبم بدون تفسیر است

چه آمدنی بود و چه روزگار قشنگی

ولی چه حیف که دست دلم به زنجیر است

نگو و هیچ نگو تو که خوب می دانی

از این زمانه ی پر شور و شر دلم سیر است

چه بیقرار طلب می کنم تو را که بیایی

ولی فسوس که این آمدن کمی دیر است

چگونه گویمت برو؟! تو که خوب می دانی

کنار زلف سیاه تو جان دلم گیر است

ولی چه سود مرا که در کنار من باشی

براستی که نیستی و این چه دلگیر است

بگو به گوهر دردانه ی  دلم جانا

که این حکایت دلدادگی ز تقدیر است

 


 
                            آسیه رضایی


کلمات کلیدی: اشعار آسیه رضایی