با شاعران زرین دشت

وبلاگ رسمی انجمن ادبی آدینه

داستان
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ 

گلوله، صاف بود و سنگین و روی گردنه پنجاه درجه ای؛ هر چه می کردیم سرازیر نمی شد. مهندس مدام گلوله و سطح آسفالت را وارسی می کرد و دست روی سرش می کشید. هوا گرم بود و خورشید میان آسمان خشکش زده بود. دوباره دست به کار شدیم و هر چه کردیم، آب از آب تکان نخورد. مهندس رفت لب جاده نشست، دستمالی برداشت تا عرقش را خشک کند، ولی من دیدم اشک هایش را پاک می کرد؛ حتی لحظه ای شنیدم زیر لب می گفت: "تنها قواعد فیزیک بود که به آن مشکوک نبودم . . ."

                                      

                                            محمد جواد شاکری