با شاعران زرین دشت

وبلاگ رسمی انجمن ادبی آدینه

داستان
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ 

داستان اول:

گفت : بگو سیب
گفتم : سیب
گفت : اینجور نه ؛ دوباره بگو
دوباره گفتم.
" اینجا با سیب هم کسی نمی خندد ! "
این را گفت و دوربینش را انداخت و رفت .

داستان دوم

ــ در تاریکی دست ها بهتر از چشم ها کار می کنند .
ــ دستت را اگر دستبند زده باشند چه ؟

داستان سوم

انگشت اشاره ام را کف اتاق گذاشته ام و دور خودم می چرخم . من زمینم . لامپ بالای سرم خورشید ؛ مهتابی ، ماه ؛ اتاقم عالم هستی است . چه فرقی می کند ؛ دستی روی کلید برق برود یا نرود ؛ نور باشد ، نورانی تر بشود یا نشود ــ من عرق سوز شده ام . . .

محمد جواد شاکری