با شاعران زرین دشت

وبلاگ رسمی انجمن ادبی آدینه

رباعی
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ 

از فصل زمستان چه بدم می آید

 از این همه باران چه بدم می آید

باران کثافت از بشرمی بارد

از واژه ی انسان چه بدم می آید

*************

بیدارم و ظاهراٌ تو را می بینم

با خواب که دائماٌ تو را می بینم

بیداری و خواب من بهم پیچیده

در هر دو پدیده من تو را می بینم

*************

وصف تو گلی که بر تنش شبنم، من

وصف دگری از تو نمی دانم من

ای وای تمام دفترم خیس شده

بر چهره ی تو چکیده ام نم نم من

************

دیشب دل آسمان برایت لرزید

بر قامت من یکسره باران بارید

من پر شدم و دل خدا خالی شد

در اشک خدا نیز تو را می شد دید

************

یک عالمه درد در دلم جمع شده

انگار تمام قامتم شمع شده

می سوزم و ذره ذره خون می گریم

فرهاد کجا اسیر این وضع شده؟

 

احسان محبی


کلمات کلیدی: اشعار احسان محبی