با شاعران زرین دشت

وبلاگ رسمی انجمن ادبی آدینه

راز شب بارانی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦ 

 

تو که احساس مرا از نگهم می خوانی

 

زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی

 

عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر

 

از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی

 

آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی

 

عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی

 

نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست

 

مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی

 

سالیانیست که بیمار و پریشان توام

 

تو دوای دلی و روح مرا درمانی

 

نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم

 

تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی

 

می شوم رقص کنان عازم کویت آخر

 

در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی

 

دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام

 

تا فراموش کند راز شب بارانی

 

 

غلامرضا دبستانی