با شاعران زرین دشت

وبلاگ رسمی انجمن ادبی آدینه

بدرود
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ 

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید

پاکتی سیگار

گزینه ی شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است.

" سید علی صالحی"

با شاعران زرین دشت درگذشت خسرو شکیبایی هنرمند محبوب عرصه ی سینما و تئاتر را  را به تمامی هنردوستان تسلیت عرض می نماید.


کلمات کلیدی:
 
زهر فراق
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

رفت از برم نگارم و دیوانه تر شدم

در شهر شهره گشتم و فرزانه تر شدم

دشمن ربود دلبرم از کف ولی ببین

زهر فراق خوردم و مستانه تر شدم

چون آمد آن زمان که بسازم به درد خود

زین رو غمین نگشته و مردانه تر شدم

گفتی بسوز تا که بینی دمی مرا

شادان به شوق روی تو پروانه تر شدم

حسرت نمی خورم که چرا در برم نه ای

حسرت از این که از همه بیگانه تر شدم

من ترجمان قصه ی خود خوانده ام به دهر

اینگونه بود کز همه افسانه تر شدم

 

غلامرضا دبستانی


 
اختر چشمک زن
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

صبحدم وقتی قناری میل بستان می کند

دل به یاد روی تو مشق گلستان می کند

عمرهای رفته بر باد و پریشانی ما

خوش نسیمی قصه از زلف پریشان می کند

گر چه دل اندر غم عشقت به تاریکی نشست

یاد رویت هر شبستانی مهستان می کند

در سپهر آشنائی ها به شوق روی ماه

اختر چشمک زنی دل را چه رقصان می کند

گر به کوی بیقراران لحظه ای ماوا کنی

خود ببینی بی قراریها چه عصیان می کند

شرح رخسار من بیدل شقایق گفته است

داغ بی مهری رخ گلگون غمستان می کند

هجرت سرما نوید نوبهاران می دهد

هجر تو هر نوبهاری را زمستان می کند

در فراقت لاله تنهای این صحرا منم

درد تنهایی طرب را آذرستان می کند

 

کرامت ا... محمدی


 
.. از جنس خنجر
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ 

یوسف گمگشته ات دیگرنمی آیدبه کنعان گریه کن       

دست او آغشته شد برخون یاران گریه کن

می  کشی  پیراهنی  از جنس  خنجر  بر  دلت          

عصمتش بوی زلیخا کرده ویران گریه کن
 
  کشتی نوحت ازاین طوفان به دریاها  گریخت                 

 دل به دریا  افکن وبرحال طوفان گریه کن

  مژده ای  دارم  برایت   ای  تو   قیص  عامری                

دوش  دیدم لیلی ات  با نارفیقان  گریه کن

  ای  که  در زندان  نداری  ذره ای  شوق  فرار                 

 پس  بیا  با  خنده  سرد  نگهبان   گریه کن

  آن که  دستش را به گرمی می فشاری عاقبت                

خنجری آن سوی  فکرش کرده پنهان گریه کن

  قصه  ما  می رسد  روزی  به  آخر  ای  غبار                

می روی آرام  و  بر  آغاز و پایان گریه کن

 

                                                                                                  مهدی جعفریزاده


 
غروب سفید
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ 

وقتی

قرمز

خاکستری می شود

سفید

غروب می کند

دیگر سبزینه های این دشت خشکیده

به انتظار باران بنشینند!؟

 

غلامرضا تنها


کلمات کلیدی: اشعار غلامرضا تنها
 
عاشق پیشه
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ 

از برم آن مهربان رنجید و رفت

زین سبب اشعار من خشکید و رفت

همره دیوانگی های دلم

ناله های سینه ام نشیند و رفت

آنکه غم از چهره اش برداشتم

گرد غم بر چهره ام پاشید و رفت

مهربانی های خورشید رخش

چون شعاعی بر رخم تابید و رفت

گفتمش زیبایی کس چون تو نیست

بر جمال خویشتن نازید و رفت

با کسان آهن یاری ساز کرد

 رشته ی مهر مرا ببرید و رفت

 با جمالش الفتی دارم هنوز

گر چه چهر از روی من پوشید و رفت

با نگاهش گفتم احوال درون

با تغافل بر رخم خندید و رفت

گفتمش رفتی برو حرفی بزن

مرد عاشق پیشه ام نامید و رفت

رفت و آمد بار دیگر پیش من

همچو ابر فَروَدین بارید و رفت

 بعد سالی انتظارم سررسید

باز هم بر خویشتن نالید و رفت

با دلم گفتم بیا زاری مکن

باغبان هم برگ گل ناچید و رفت

مردمان خسته ی چشمم ز غم

چون شباویزی ز غم نالید و رفت

کس نمی داند چرا زردم زغم

جز همان کو غصه ام بخشید و رفت

غلامرضا دبستانی


کلمات کلیدی:
 
بی نشان
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ 

ز خلوت سکوت من گذار آشنا چه سود

به جشن سرد من چه سود ترانه و دف و سرود

 به عمر بی شباب من گریز او عذاب من

چه خوش که در برم بدش به لحظه ای زمان بود

 فغان کنم ز چرخ دون به کام من رقم نزد

 به چنگ مرغک فسون گلی ز باغ من ربود

 زمانده های تار غم کفن ز بهر من تنید

 کجا نهان چو زخم تن، ز جامه ای گسسته پود

 نیامد آن بهانه ام به آخرین نماز من

که واپسین نگاه او فتد به پیکری خمود

 به شام بی فروغ من نه روشنای اختری

 ندیدم آن مه مهان تنم به خاک غم غنود

 ز تربتم برویدش درخت حسرتی سترگ

 ز بذر فرقتی چنان ،ز نذر دشمنی حسود

 به آن زمان بیایدش خمیده قد به سوی من

 نه یک نشان ز سنگ من نه نام من دگر وجود

علی اکبر اسدی


کلمات کلیدی:
 
حاشا
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ 

در دلم هر نیمه شب آشوب بر پا می کند

بغض سنگین لانه را در شعر پیدا می کند

هی فلانی اشک من بهر تو می ریزد ولی

می نشیند بی خیال و او تماشا می کند

ساحل اندیشه هایم ساکت و آرام بود

تا که می آید بسان موج دریا می کند

پیچ و تاب زلف او در بیت هایم رخنه کرد

با خم ابروی خود در مصرعم جا می کند

گفتمش من خوب می دانم دل تو عاشق است

روی می گرداند و بیهوده حاشا می کند

هر چه می گویم که گوهر شاد باش و بی خیال

من که می دانم مرا رسوای رسوا می کند

آسیه رضایی


کلمات کلیدی: اشعار آسیه رضایی
 
شانه های شکسته دیوار
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ 

دلم گرفته شده ام از خودم بیزار

 نگاه کن هر چه می خواهی چهره ام بیمار

 دیگر پسر همسایه کفتر هوا نمی کند

روزها ردیف شده اند پشت در بیکار

 انگار کوچه هم مرض سل گرفته است

 آجرها چپیده اند توی هم همچنان بیعار

 این تیرهای برق در هرم این آفتاب

 بغل گرفته اند شانه های شکسته ی دیوار

 هی می گویند کسی می آید دعای فرج خوانید

 چگونه خواندیم که ندیدیم یک اسب یک سوار

 همه این روزها شمر ذی الجوشن شده اند

 کجا پناه برم از این همه جانوران آدمخوار

 آنتن ها همه تنظیم به روی هاتبردند

دیگر خدا گم شده چه در گفتار چه در کردار

 بکارت حقیقت به ریا و دروغ دریده اند

راه نه این است نه آن هموطن هشدار

 ما که می رویم و نگاه نمی کنیم پشت سرهامان

 آیینه ای بسازید ز ما آینده از گفتار

 غلامرضا شرفه


کلمات کلیدی: اشعار غلامرضا شرفه